تبلیغات
چشم ها را ... - کمی حرف دل



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 8 تیر 1392-11:14 ب.ظ

نویسنده :شیوا

کمی حرف دل

همیشه منتظر فرصتی بودم که پیگیرش شوم

حال که زمان دارم,میترسم!

هر چقدر بیشتر به دنبالش میگردم,فاصله ها بیشتر میشود

و امیدواریم کمتر

او دور است

به اندازه صدها جلد کتاب,کیلومترها سفر,میلیون ها آدم,سالها عمر

ابتدا میگفتم من خدایی دارم,که اگر بخواهد,فاصله ها را در هم میشکند

یادش بخیر...

چقدر من و باران نزدیک بودیم

چه حرف ها که نزدیم,چه کارها که نکردیم...

از وقتی باران گفت تو دور میشوی,رابطه مان بهم خورد

رابطه من و تو,رابطه من و او که تنها پناهگاه من است....

البته او هنوز هم هست,اما نیست!

کم رنگ شده

نمیدانم!شاید خودم مقصر بودم

ولی چرا سکوت پیشه کرده؟چرا به وعده اش وفا نمیکند؟

 

میخواستم جمله آخر را اینطور بگم"باران!چرا اینقدر صبوری؟"

اما پشیمون شدم

چون با خودم فکر کردم اگر صبور نبود,دیگه جایی برای جبران نمیموند!

امیدی برای خوب شدن نمیموند!



نظرات() 
علی
یکشنبه 18 اسفند 1392 06:51 ق.ظ
ساز قدیمی روی طاقچه ام!
ساز قدیمی روی طاقچه ام!
آهنگ دوست داشتنت را
هر روز با خودم تمرین می کنم
مبادا روزی که برسی
و...
کوک نباشم...!
تنها
چهارشنبه 19 تیر 1392 09:00 ب.ظ
من چرا فک میکردم شما خانمی؟!!
پاسخ شیوا : بعد چرا فکر کردید من آقا ام؟
☂دختر برفی☂
یکشنبه 9 تیر 1392 01:38 ب.ظ
متنتم قشنگ بود
☂دختر برفی☂
یکشنبه 9 تیر 1392 01:37 ب.ظ
آره گلم.
منم مثل همون متنی که گذاشتم تو وبلاگم هستم...واسه همین اون رو اونجا نوشتم.
پس ما میتونیم همدیگر رو درک کنیم.
☂دختر برفی☂
یکشنبه 9 تیر 1392 01:33 ب.ظ




☂دختر برفی☂
یکشنبه 9 تیر 1392 01:33 ب.ظ
من یه جا خوندم. عزیزم درسته که خیلی از فرهنگاشون رو دوست نداریم اما باور کن خیلی از کارا و حرفایی که میزنیم واسه موقعی هستش که ایران در دست اعراب بود و مردم اون زمان ازش تاثیر گرفته بودن.
حالا این نظر منه.
باران
یکشنبه 9 تیر 1392 07:17 ق.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.