تبلیغات
چشم ها را ... - صندلی داغ یازدهم! (اعترافیه)



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 9 تیر 1393-11:34 ق.ظ

نویسنده :شیوا

صندلی داغ یازدهم! (اعترافیه)

نمیدونم چرا و چگونه شد که من از اینجا و از این موقعیت سر در آوردم!
شدم یه خانم پرستاری که خیر دو دنیا رو برای خودش رقم زده و وقتی هم از دانشگاه بیاد بیرون, مطمئنه کار براش همه جا هست و کلی هم زندگی بر وفق مراد و ...
اما من با این زندگی یه مشکلی دارم!
من اگرچه این زندگی خوب و آروم رو دوست دارم اما همیشه ته دلم خالیه به اون چیزی که میخواستم نرسیدم
در واقع من همه چی میخواستم الا این چیزی که الان هستم!
دوست داشتم مهندسی بخونم یا وارد عرصه هنر بشم و بچسبم به نویسندگی و موسیقی...
اون موقعی که تو دوران دبیرستان بودم, پدر و مادرم به شدت دوست داشتن دخترشون خانم دکتر بشه. من معدلم همیشه بالا بود و برای همین بهم اجازه ندادن هنرستان برم. از طرفی هم خودم به شدت از ریاضی بدم اومده بود (چون یه دبیر ریاضی فوق العاده بد داشتیم و من از ریاضی اول دبیرستان هیچی متوجه نشدم).
 همین باعث شد که بدون هیچ تردیدی بیام و سر کلاس تجربیا بشینم. دست بر قضا اونجا هم درسم خیلی خوب بود و همیشه مورد عنایت دبیرام بودم. منم بدون توجه به اینکه مسیرو دارم غلط میرم, وقتی میدیدم همه دارن تشویقم میکنن راهو همینجوری ادامه دادم.تا رسیدم به پیش دانشگاهی و یهو متوجه شدم هیچ انگیزه ای ندارم و اصلاً هیچ کدوم از رشته های تجربی رو اونجوری که باید براش بجنگم دوس ندارم!!!!!!
به هر حال کنکورو دادم, نتیجه چنگی به دل نمیزد.یه سال دیگه هم نشستم خوندم و دوباره به نیاز و خواسته ی اصلیم توجه نکردم.همه چی خوب پیش میرفت.نمره و ترازم بالا بود و تو آزمونای سنجش با رتبه هایی که میاوردم اگر پزشکی سراسری قبول نمیشدم, آزاد حتما قبول میشدم. تا شد یه هفته قبل از کنکور...
یکی از دوستانی که پونزده سال ندیده بودیمشون,تماس گرفتن که میخوایم بیایم خونه تون. من هم خیلی با روی باز گفتم تشریف بیارن وقدمشون رو چشم و از اینجور حرفا. چشمتون روز بد نبینه.این مهمونای گرامی اومدن و یه هفته خونه ما موندن!!!
گفتم شب قبل کنکور تنها برم امامزاده نزدیک خونه مون یخورده خلوت کنم که یهو مادر جان جلو جمع گیر دادن بزار همه با هم بریم... منم به اندازه کافی از طرف اقوام و اطرافیان بابت نتیجه کنکور تحت فشار بودم و واقعاً به اون خلوت نیاز داشتم اما پافشاری بیش از اندازه مامانم, اون هم جلوی جمع حسابی ناراحت و عصبانیم کرد و از کوره در رفتم.
مامان هم از دستم ناراحت شد و خدا نیاره روزی رو که مامانم دلش از دست من بشکنه. یه ماه از زندگیم رو کلاً داغون میشم...( چون اصلاً عادت ندارم ناراحتیش رو ببینم)
فرداییش با کلی استرس و ناراحتی از اینکه مامانمو و مهمونامونو ناراحت کردم رفتم سر کنکور. به طرز مسخره ای فکرم مشغول شده بود و سوالا رو هرچی میخوندم,منظور سوالو متوجه نمیشدم چیه!
کنکورو خراب کردم و نتیجه ش شد این!
پرستاری سراسری البرز!
اگر چه از بین کل رشته های تجربی, سه تا رشته رو که فقط دوست داشتم یکیش پرستاری بود, اما حالا همچنان دارم فکر میکنم من نمیخواستم اینجا باشم و اینجوری زندگی کنم...




نظرتون چیه؟ شما جای من بودین چیکار میکردین؟


نظرات() 
foot pain
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:29 ق.ظ
Unquestionably imagine that which you said. Your favourite justification appeared to be at the web the easiest factor to keep in mind of.
I say to you, I certainly get irked even as folks consider worries
that they plainly do not recognise about. You controlled
to hit the nail upon the highest and outlined out the entire thing without having
side effect , other people can take a signal.
Will probably be back to get more. Thank you
http://gapinginformati55.exteen.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:11 ب.ظ
Hi I am so excited I found your webpage, I really
found you by accident, while I was searching on Bing for something else,
Nonetheless I am here now and would just like to say cheers for a fantastic post and a
all round entertaining blog (I also love the theme/design), I
don’t have time to look over it all at the minute but I have book-marked it and also added in your RSS feeds, so when I
have time I will be back to read a lot more, Please do keep up the excellent work.
http://abhorrentlink4436.snack.ws/
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:25 ب.ظ
Hi there mates, nice piece of writing and pleasant
urging commented at this place, I am actually enjoying by these.
trevinowldthkfldd.snack.ws
چهارشنبه 7 تیر 1396 04:48 ق.ظ
Wow, this article is pleasant, my sister is analyzing these things, therefore I am going to
tell her.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:06 ب.ظ
Hi there to every , for the reason that I am truly keen of reading this website's post to
be updated daily. It includes nice material.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:06 ب.ظ
whoah this blog is fantastic i like studying your articles.
Keep up the great work! You know, many persons are looking round for this info, you could aid them greatly.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:21 ق.ظ
Magnificent goods from you, man. I've take note your stuff
prior to and you are simply extremely great. I really like what you have acquired here,
certainly like what you're saying and the best way wherein you are saying it.
You make it entertaining and you continue to take care of to keep it smart.
I can't wait to learn far more from you.
That is really a terrific web site.
آرش
دوشنبه 7 تیر 1395 11:59 ق.ظ
سلام

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

به منم سر بزن!

منتظرم!


مهدی دودانگه
یکشنبه 19 مرداد 1393 03:15 ب.ظ
اگر قرار بود هرکی به هرچیزی میخواست صد در صد برسه دنیا بی معنی و بی مزه بود



دنیا دنیای اتفاق هست
بعضی ها اتفاقی جایی هستند که نباید باشند
و بعضی ها هم اتفاقی جایگاهی رو ندارند که لیاقتشو واقعا دارند
پاسخ شیوا : سلام آقای دودانگه
کلمه ی "اتفاقی" واقعاً تعبیری در خور این دنیاست...
طب بوک
چهارشنبه 1 مرداد 1393 11:18 ب.ظ
سلام!
می خواستم سایت طب بوک را معرفی کنم.

طب بوک شبکه احتماعی پزشکی هست که هم پزشکان و هم بیماران و سایر ارایه دهندگان خدمات پزشکی در آن عضو می شوند.

ارایه دهندگان خدمات پزشکی پزشکان-کلینیکها -داروخانه ها و... علاوه بر معرفی خود و تبلیغ خدمات خود می توانند با ارسال مطلب و عکس به تبادل نظر در مورد داروها -بیماریها و مسایل پزشکی بپردازند.

و بیماران می توانند نظر خود را راجع به خدمات ارایه شده اعلام کنند.

منتظرت هستم!

.
پونه
چهارشنبه 1 مرداد 1393 09:44 ق.ظ
سلام...
با یه پست یهویی اپم...
پاسخ شیوا : سلام
چشم.حتماً میام
پونه
پنجشنبه 26 تیر 1393 06:37 ب.ظ
شیوا جون برات دعا میکنم هرچی صلاحته همون بشه عزیزدلم..
ایشالا ی جوری بشه ک هم دل تو اروم باشه...هم خدا بخنده هم دنیات مهربون باشه...
درپناه خدا باشی...
پاسخ شیوا : قربونت برم
و به همچنین برای شما باشه
پونه
پنجشنبه 26 تیر 1393 05:10 ب.ظ
این شبای سرنوشت امیدوارم ب حق امام علی سرنوشتت اروم باشه...
پراز وجود خدا...
ایشالا موفق بشی عزیزم...
برای منم دعا کن...
ب دعای دل مهربونت نیاز دارم..
التماس دعا
پاسخ شیوا : عزیزم امیدوارم برای تو هم همینطور باشه
من که خودم محتاجم به دعا...
ولی اگه قابل باشم چشم
پونه
پنجشنبه 26 تیر 1393 05:08 ب.ظ
شیوا جون ببخش من یادم رفت اوندفعه اسممو بزنم برات...
قبول دارم مقایسه میشه...
شعارم نمیخام بدم ولی وقتی هدفت چیزه دیگه ای باشه هیچی اذیتت نمیکنه...
میدونم بودن تو این دنیا ب خیلی چیزا نیاز داره...ولی وقتی بدونی پیش خدا این مقایسه ها اهمیتی نداره...
وقتی بدونی خدا دست کسی رو میگیره ک دلش ابی تره...
دلش بیشتر با مردمه...اونوقت این مقایسه ها بی اهمیت میشه...
تازه بیشتر راغب میشی ب کارت...
مهم اینکه دلت پر از بوی خداست..
پس میتونی همه ی سختیای کارتو تحمل کنی...
ببخش من هر دفعه زیاد حرف میزنم...
پاسخ شیوا : عزییییییز دلم
حرفت درسته اما چیزایی هست که گفتنش خیلی سخته
در واقع یجورایی میتونم بگم اجازه ندارم توی این رشته بمونم...
دوشنبه 23 تیر 1393 04:29 ب.ظ
مهم نیست چیکاره میشی.مهم اینه ک بتونی قلب آدمارو بخندونی
آدمایی ک الان تو این دنیا هرکدومشون واسه خودشون ی دنیا دردو غصه دارن...
پرستار یا مهندس یامعلم یا رفتگر..چ فرقی داره...مهم وجودته...مهم قلبته...اینکه بتونی ی ذره از دردای این آدمارو کم کنی...
پرستاری؟این خیلی باارزشه..
چون از جونت...از وجودت واسه آدما مایه میزاری...
مطمئن باش چند ساله دیگه ب خودت افتخار میکنی...
قلبت پر از آرامش میشه...
چون خدا دستای توروگرفته تا تو دستای آدمارو بگیری...
پاسخ شیوا : مرسی مرسی مرسی از این محبتتون
من واقعاً پرستاری رو دوس دارم و ارزش کارمو میدونم، اما بدیش اینه که تو کارای بیمارستانی شما همیشه مقایسه میشید با پزشک. ینی حتی نمیتونید هیچ وقت به حال خودتون باشی. خب کار با بیمار و همراهاش به اندازه کافی سخت هست... حالا این مقایسه هم روش میاد، میشه نور علی نور...
فقط اسمتونو ننوشتین ...
پونه
شنبه 21 تیر 1393 04:09 ب.ظ
سلام شیوا جون
خوبی عزیزم؟
دلم برات تنگ شده بود
پاسخ شیوا : سلاااااااااااام پونه جون
مرســــی
تو خوبی؟
حانی
شنبه 14 تیر 1393 05:37 ق.ظ
سلام آبجی گل خودم.کنکور رو گند زدم.افتضاح.دعام کن.خوشحال شدم وبتوراه انداختی.من9ماه نبودم.سربزن.چاکریم.
پاسخ شیوا : سلام
نگران نباش بابا. انشاءالله نتیجه خوبی بگیری
فرشته های آسمانی
پنجشنبه 12 تیر 1393 07:11 ب.ظ
سلام شیوا خانووووم
پاسخ شیوا : سلام فرشته جون
حال شما؟
چی شده, چرا حالت متفکر به خودتون گرفتین؟!
onlymaj
سه شنبه 10 تیر 1393 03:09 ب.ظ
ماهی رو هر وقت از آب بگیرید تازه است
پاسخ شیوا : منم دارم به همین موضوع فکر میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر