تبلیغات
چشم ها را ... - آموخته های من



Admin Logo
themebox Logo



1-حضرت رسول(ص)میفرمایند:هر کس گناهکاری را شماتت کند,نمیرد مگر آنکه خودش به آن گناه مبتلا شود

2-دکتر الهی قمشه ای و شمس تبریزی:من در عجبم که چطور مردم به مهمترین خبر دنیا بی تفاون ولی شادن!مگر اینکه شادیشون اَلَکی باشه

3-اگر خودت بودی,حاضر بودی برا خ از خودت اقدام کنی؟

4-وقتی موقع نماز,دستت رو میاری بالا کنار گوشت و میگی الله اکبر,ینی کل دنیا رو پشت گوش انداختی و فقط میخوای خدا رو به روت باشه

5-دکتر الهی قمشه ای:اگر تو در طول روز به یاد خدا نباشی و فقط بخوای یک ساعت موقع نماز بهش توجه کنی,مسلمه که نمیتونی رو اون تمرکز کنی.چون بیست و سه ساعت دیگه رو به چیزای دیگه فکر میکنی.....پس باید کل روز یاد خدا باشی تا موقع نماز هم به همون فکر کنی

6-نماز هارمونیک ترین رقص عالم است

7-چهل شب اعمال خودت رو یادداشت کن و ببین دوست داری افکار و رفتارت رو کسی ببینه؟

8-برای شناخت آدمها کافیست فقط یکبار بر خلاف میلشان عمل کنی(وودی الن)

9-هر وقت که از کسی یا از چیزی ترسیدی,درست مانند بچه ها بشو.تا وقتی مانند بچه ها از ترس ها خبر نداری,میتوانی با پدیده های به ظاهر ترسناک مبارزه کنی.ترس زایده ذهن توئه و نه چیز دیگری

 

10-یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای “کنتاکی شرقی”(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

 
پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.

 
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:
دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.

 
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!

11-دکتر شیری با پیش زمینه ای از اشعار مولوی گفتن:هر چیز ما را مشغول کند، آن باطل است.کار و ثروت و پول و ازدواج و عشق و حتی در گیر ظاهر عبادت افتادن ، همه اگر مانع تابش نور خداوند بشود حجاب است.. اگر کسی در نمازش فقط به تلفظ حروف فکر کند، یادش می‌رود که در محضر چه کسی است. اگر کسی ۱۸ ساعت در روز کار کند و غافل نباشد، دارد رشد می‌کند.

12-
چیز های مهم رو نمیشه یاد داد ... خودت باید یاد بگیری ... چون اون چیز ها ؛ مهم اند!